دست نوشته های یک ...!

شعر آهنگ بانوی ستاره چین از استاد بیژن مرتضوی

جمعه 24 آبان 1392

ای خوب من ای بهترین ای عاشق عاشق ترین

                                             دلم میخواد ستاره شم ای بانوی ستاره چین

تو غربت غریب شب چشم تو تنها آشناست

                                            شب چشای بارونیت قشتگترین شب خداست

 من میخوام مال تو باشم من میخوام مال تو باشم

                                             شب به عشق تو بخوابم صبح به امید تو پاشم

عاشق باتو بودن و از تو غزل شنیدنم

                                            با همه ی وجود پر از شوق به تو رسیدنم

ساده ای مثل شعر من پاکی مثل اشک خدا

                                            تو واژه های شعرمی ای همصدای بی صدا

ترانه ی چشمای تو از شعر شب قشنگ تره

                                            شب شاکیه از چشم تو چون آبروشو می بره

امشب میخوام داد بزنم بگم چقد دوست دارم

                                            بگم که با تو زنده ام بی تو نفس کم میارم


شعر آهنگ پروانگی از استاد ستار

جمعه 24 آبان 1392

چقد زندگی پیش تو ساده بود

                                 که عشق تو ساده گرفت سختی رو

می شد که بفهمم از اون اولش

                                  می شد با تو فهمید خوشبختی رو

تو بیراهه گم بودمو اومدی

                                  که با خنده هات رو به راهم کنی

می گفتی که با عشق می بخشمت

                                   تو حتی اگه اشتباهم کنی

همیشه میخواستی یه پروانه شی

                                    که دوست داره از پیله زود تر بره

یه عمره که بعد تو هرروز سحر

                                     یه پروانه میشینه رو پنجره

میشد با تو فهمید که هر آیینه

                                     تو دنیا فقط عشق تکرار ماست

که این زندگی حس خوشبختی رو

                                     از اون روز اول بدهکار ماست

رها بودی و آرزوی تو بود

                                     که دنیا به باله به پرواز تو

رها بودی و کاری کردی یه روز

                                     خدا هم به رقصه به این ساز تو

همیشه میخواستی یه پروانه شی

                                    که دوست داره از پیله زود تر بره

یه عمره که بعد تو هرروز سحر

                                     یه پروانه میشینه رو پنجره


شعر آهنگ عاشق ترم کردی از استاد بیژن مرتضوی

جمعه 17 آبان 1392

تو این دنیای آرومی که میبینی  

    فقط آغوشتو هر لحظه کم دارم

همش دلتنگتم با این که اینجایی  

      نمیخوام لحظه ای چشم از تو بردارم

تو با یک بوسه دستاتو به من میدی

چه احساسی من از حس تو میگیرم

همه دنیامو من پای تو میریزم   

    نباشی بی تو از این زندگی سیرم

منو با بوسه ای عاشق ترم کردی 

   نمیدونی چه سخته زندگی بی تو

تو تصویر تمام آرزوهامی یه وقت از من نگیری آرزو هامو

نمیخوام لحظه ای چشم از تو بردارم

نمیخوام و تو میدونی نمی تونم

چه دنیای قشنگی باتو میسازم

تا پآخرین نفسهام با تو میمونم

یه رویای قشنگ و دیدنی میشه 

   اگه ما زیر سقف خونه تنها شیم

تو زیبایی این دنیای آرومی

نمیخوام لحظه ای از هم جدا باشیم

منو با بوسه ای عاشق ترم کردی

    نمیدونی چه سخته زندگی بی تو

تو تصویر تمام آرزوهامی یه وقت از من نگیری آرزو هامو

منو با بوسه ای عاشق ترم کردی 

   نمیدونی چه سخته زندگی بی تو


مپرس حال مرا روزگار یارم نیست

چهارشنبه 8 آبان 1392

مپرس حال مرا روزگار یارم نیست
جهنمی شده ام هیچ کس کنارم نیست

نهال بودم و در حسرت بهار ولی
درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست

به این نتیجه رسیدم که سجده کردن من
به جز مبارزه با آفریدگارم نیست

مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده ای است
که هرچه هست ندارم که هرچه دارم نیست

شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید
بروید آن گل سرخی که بر مزارم نیست


از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

یکشنبه 5 آبان 1392

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم
خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست
صخره ام، هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی ست
در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم

چون شکست آیینه، حیرت صد برابر می شود
بی سبب خود را شکستم تا ببینم چیستم 

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست
کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم


شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق

شنبه 4 آبان 1392

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

قایقی در طلب موج به دریا پیوست

باید از مرگ نترسید ،اگر باید عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد ،شاید عشق

شمع افروخت و پروانه در آتش گل کرد

می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله ی عشق من ابریشم تنهایی شد

شمع حق داشت، به پروانه نمی آید عشق


بهتر آن است که سربسته بماند صدفم

جمعه 3 آبان 1392

ماه خندید به کوتاهی شور و شعفم
دست بردم به تمنا و نیامد به کفم

کشش ساحل اگر هست، چرا کوشش موج؟
جذبه‌ی دیدن تو می‌کشد از هر طرفم...

راه تردید مسیر گذر عاشق نیست
چه کنم با چه کنم‌های دل بی هدفم؟

پدرانم همه سرگشته‌ی حیرت بودند
من اگر راه به جایی ببرم ناخلفم

زخم بیهوده نزن، سینه‌ام از قلب تهی‌ست
بهتر آن است که سربسته بماند صدفم

فاضل نظری


سفره ات را جمع کن ای عشق! مهمانی بس است...

پنجشنبه 2 آبان 1392

کبریای توبــه را بشکن پشیمانی بس است
از جواهر خانه ی خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبرو داری کــن ای زاهد! مسلمانی بس است...

خلـق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم
بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعـبیر خــواب مصـــریان دل ســـرد شد
هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم
دیگر انسانـــی نخواهد بود قربانــی بس است

بـــر سر خوان تـــو تنــــها کــــفر نعمت مــــی کنیــم
سفره ات را جمع کن ای عشق! مهمانی بس است...


چشم به قفل قفسی هست و نیست

پنجشنبه 2 آبان 1392

چشم به قفل قفسی هست و نیست

مژده‌ی فریادرسی هست و نیست

می‌رسد و می‌گذرد زندگی

آه که هر دم نفسی هست و نیست

حسرت آزادی‌ام از بند عشق

اول و آخر هوسی هست و نیست

مرده‌ام و باز نفس می‌کشم

بی تو در این خانه کسی هست و نیست

کیست که چون من به تو دل بسته است؟

مثل من ای دوست بسی هست و نیست


شعر آهنگ عاشقونه از مازیار فلاحی

پنجشنبه 25 مهر 1392

گاهی زیر بارون

گاهی زیر بارون با تو و قدمهات چه خوبه...

چه خیال خوبی حالا که غریبی غروبه...

با تو خوبه حتی که تو رویا باهامی...

چه حس عجیبی که همیشه تو لحظه هامی

عاشقونه شدم عاشق دلت

یکی بیاد و کاشکی بگه بهت

بگه بهت شدی تو وجود من

از ته دل تورو دوست دارمت...

عاشقونه شدم عاشق نگات

زندگی ساز گرمی نفسهات

اونقدر خوبی که میدونه دلم

خیلی کم اگه بمیره برات

گاهی که به یادت زیر بارون آروم میگیرم

حتی تو خیالم تو خیال چشمات اسیرم

حالا زیر بارون با تو و قدمهات با خیال عشقت با تو ونفسهات برسه به دستات واسه اینه که

عاشقونه شدم عاشق دلت

یکی بیاد و کاشکی بگه بهت

بگه بهت شدی تو وجود من

از ته دل تورو دوست دارمت

عاشقونه شدم عاشق نگات

زندگی ساز گرمی نفسهات

اونقدر خوبی که میدونه دلم

خیلی کم اگه بمیره برات

عاشقونه شدم عاشق دلت

یکی بیاد و کاشکی بگه بهت

بگه بهت شدی تو وجود من

از ته دل تورو دوست دارمت

عاشقونه...


این حنجره این باغ صدا را نفروشید

سه شنبه 23 مهر 1392

این حنجره این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید

سرمایه دل نیست بجز اشک و بجز آه
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید

در دست خدا آیینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید

در پیله پروانه بجز کرم نلولد
پروانه پروازِ رها را نفروشید

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا را نفروشید

دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید

قیصر امین پور


باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام

چهارشنبه 17 مهر 1392

من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام......

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام

دل تنگ - اقلیت - فاضل نظری


من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم

سه شنبه 16 مهر 1392

من سایه ای از نیمه پنهانی خویشم
تصویر هزار آینه حیرانی خویشم

صد بار پشیمانی و صد مرتبه توبه
هر بار پشیمان ز پشیمانی خویشم...

عالم همه هرچند که زندان من و توست
از این همه آزادم و زندانی خویشم

تا در خم آن گیسوی آشفته زدم دست
چون خاطر خود جمع پریشانی خویشم

فردایی اگر باشد باز از پی امروز
شرمنده چو حافظ ز مسلمانی خویشم

حافظ مگر از عهده وصف تو برآید
با حسن تو حیران غزلخوانی خویشم

قیصر امین پور


اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

جمعه 12 مهر 1392

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زد شد...

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیک تر می شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد، شد

هر چه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه می پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد: زوجی فرد شد

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

قیصر امین پور


تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم

پنجشنبه 11 مهر 1392

از هیاهوی واژه ها خسته ام!

من سكوتم را از اوراق سپید آموختم

آیا سكوت روشن ترین واژه ها نیست؟

همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام

آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟

تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم


ای عشق، ای ترنم نامت ترانه‌ها ,,,

چهارشنبه 10 مهر 1392

ای عشق، ای ترنم نامت ترانه‌ها
معشوق آشنای همه عاشقانه‌ها

ای معنی جمال به هر صورتی که هست
مضمون و محتوای تمام ترانه‌ها

با هر نسیم، دست تکان می‌دهد گلی
هر نامه‌ای ز نام تو دارد نشانه‌ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه، خوشه ی گندم به دانه‌ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دریا به موج و موج به ریگ کرانه‌ها

باران قصیده‌ای است تر و تازه و روان
آتش ترانه‌ای است به زبان زبانه‌ها

اما مرا زبان غزلخوانی تو نیست
شبنم چگونه دم زند از بی‌کرانه‌ها

کوچه به کوچه سر زده‌ام کو به کوی تو
چون حلقه در‌به‌در زده‌ام سربه‌خانه‌ها

یک لحظه از نگاه تو کافی است تا دلم
سودا کند دمی‌به همه جاودانه‌ها


زندگی زیباست

یکشنبه 7 مهر 1392

زندگی زیباست

زشتی های آن تقصیرماست

درمسیرش هرچه نازیباست

آن تدبیرماست

زندگی. آب روانیست

روان میگذرد

آنچه تقدیرمنوتوست

همان میگذرد


نه باز می گردم

یکشنبه 7 مهر 1392

نه باز می گردم

نه می آیم

رفته ام تا بی نهایت نبودن

نه تکرار می شوم

نه میلی به پرواز

در آن آسمانه بی خورشید دارم

نه تمنای رهایی در آن دریای خالی از موج 


دیریست که پایان را سر کشیده ام

و آخرین غروب را به شب رسانده ام

من روحی بی تکرارم

که فقط یک بارم…..


صندلی کنارِ صندلی ام بگذار...

یکشنبه 7 مهر 1392

صندلی کنارِ صندلی ام بگذار...

همنشینی با تو یعنی 

تعطیلیِ رسمی ِ تمامِ دردهـــا...!!!


تمرین تنهایی "فاضل نظری"

شنبه 30 شهریور 1392

گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است
این آتـش از هر سر که بر خیزد تماشــایی است

دریـــا اگر ســــر می زنــــد بر سنــــگ حق دارد
تنهـــــا دوای درد عاشـــــق ناشکیبـــایی است

زیبــــای من ! روزی که رفتــــی با خودم گفتـــم
چیزی که دیگر بر نخواهد گشت، زیبــــایی است

راز مـــرا از چشمهــــایـــــم می تـوان فهمیـــــد
این گریه های ناگهـــــان از تــرس رسوایی است

این خیــــره مانــــدن ها به ساعت های دیــواری
تمــــرین بــــرای روزهایــــی که نمی آیی است

شــــاید فقط عـــــاشق بداند "او" چرا تنهاست:
کامـل ترین معنــــا برای عشـــــق تنهایی است ...

تمرین تنهایی - ضد - فاضل نظری



فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic