تبلیغات
دست نوشته های یک ...! - شعر فوق العاده زیبا از آقای پور عباس
دست نوشته های یک ...!

شعر فوق العاده زیبا از آقای پور عباس

شنبه 9 مهر 1390

شعر فوق العاده زیبا از آقای پور عباس

یک بچه کلاس اولی بود با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت:


صدای ناز می آید

صدای کودک پرواز می آید

صدای ردپای کوچه های عشق پیدا شد

معلم در کلاس درس حاضر شد

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد , برپا

همه برپا چه برپایی شده برپا

معلم نشعتی دارد

معلم علم را در قلب می کارد

معلم گفته ها دارد

یکی از بچه های آن کلاس درس گفت , برجا

معلم گفت فرزندم بفرما  جان من بنشین

چه درسی فارسی داریم

کتاب فارسی بردار

آب و آب را دیگر نمی خوانیم

بزن یک صفحه از این زندگانی را

ورق ها یک به یک رو شد

معلم گفت ببین فرزندم ببین بابا , بخوان بابا ,  بدان بابا

عزیزم این یکی بابا , پسر جان آن یکی بابا

همه صفحه پر از بابا

ندارد فرق این بابا و آن بابا

بگو آب و بگو بابا , بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی با می شود با , با

اگر نصفش کنی با می شود با , با

تمام بچه ها ساکت نفس ها حبس در سینه و قلب ها همچو آیینه

یکی از بچه های کوچه ی بن بست که جایش هم میز آخر هست

و همچو نی فقط نا داشت , به قلبش یک معما داشت

سوال از درس بابا داشت

نگاهش سوخته از درد

لبانش زرد

ندارد گویا همدرد

فقط نا داشت به انگشت اشاره , او سوال از درس بابا داشت

سوال از درس بابای زمان دارد

تو گویی درسهایی بر زبان دارد

صدای شیرین صدای تیشه می آید

صدای شیرها از بیشه می آید

معلم گفت فرزندم سوالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه؟

این یکی بابا و آن بابا یکی هستند !

معلم گفت آری جان من بابا همان باباست

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد

معلم گفت بیا اینجا چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بغض گفت دیگر این درس را نمی خوانم

معلم گفت فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است

دو تا بابا تو می گویی که این بابا وآن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوشحال است !

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد؟

چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟

ولی بابای من زغال از کار می گیرد

چرا بابا مرا یک دم در آغوش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من صورتش تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟

چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند

به روی گونه اش اشکی ز دل بر خواست

چو گوهر روی دفتر ریخت

معلم روی دفتر عشق را می ریخت

و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش

به گفتا دانش آموزان بس است دیگر یکی بابا در این درس است

و آن بابای دیگر نیست

و پاک کن را بگیرید ای عزیزانم

یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن بابا , خدا را در ورق بنویسید

و خواند آن روز خدا بابا

تمام بچه ها گفتند خدا بابا



سمیرا
جمعه 1 اردیبهشت 1391 06:40 ب.ظ
خیلی خیلی خیلی بلگفا قشنگی داریی
سمیرا
شنبه 9 مهر 1390 03:08 ب.ظ
سلام دوست من
وبلاگت خیلی خوبه
این وب سایتی كه برای گذاشتم یك سایت بازاریابی هست
میتونی سر بزنی و درآمد خوبی كسب كنی
من الآن با این سایت كار می كنم و پول خوبی كسب كردم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها