دست نوشته های یک ...!

گوش شب پرستان کر!

جمعه 21 تیر 1392

گوش شب پرستان کر!

فردا

در ولایت ما

آفتاب

خیمه خواهد زد

گفتی که می آیی

یک روز

با کوپه بهار

که تنها مسافر آن تویی!

اینک سالهاست

کسی

با دسته ای گلایل سفید

مغموم،

نشسته است

بر نیمکت ایستگاه انتظار


یارم چو قدح به دست گیرد "حافظ"

جمعه 21 تیر 1392

یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد

هر کس که بدید چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد

در بحر فتاده‌ام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد

در پاش فتاده‌ام به زاری
آیا بود آن که دست گیرد

خرم دل آن که همچو حافظ
جامی ز می الست گیرد

حافظ


در برابر خدا از فروغ فرخزاد

پنجشنبه 20 تیر 1392

از تنگنای محبس تاریكی 

از منجلاب تیره این دنیا 

بانگ پر از نیاز مرا بشنو 

آه ای خدا ی قادر بی همتا 

یكدم ز گرد پیكر من بشكاف 

بشكاف این حجاب سیاهی را 

شاید درون سینه من بینی 

این مایه گناه و تباهی را 

دل نیست این دلی كه به من دادی 

در خون تپیده آه رهایش كن 

یا خالی از هوی و هوس دارش 

یا پای بند مهر و وفایش كن 

تنها تو آگهی و تو می دانی 

اسرار آن خطای نخستین را 

تنها تو قادری كه ببخشایی 

بر روح من صفای نخستین را 

آه ای خدا چگونه ترا گویم 

كز جسم خویش خسته و بیزارم 

هر شب بر آستان جلال تو 

گویی امید جسم دگر دارم 

از دیدگان روشن من بستان 

شوق به سوی غیر دویدن را 

لطفی كن ای خدا و بیاموزش 

از برق چشم غیر رمیدن را 

عشقی به من بده كه مرا سازد 

همچون فرشتگان بهشت تو 

یاری به من بده كه در او بینم 

یك گوشه از صفای سرشت تو 

یك شب ز لوح خاطر من بزدای 

تصویر عشق و نقش فریبش را 

خواهم به انتقام جفاكاری 

در عشقش تازه فتح رقیبش را 

آه ای خدا كه دست توانایت 

بنیان نهاده عالم هستی را 

بنمای روی و از دل من بستان 

شوق گناه و نقش پرستی را 

راضی مشو كه بنده ناچیزی 

عاصی شود بغیر تو روی آرد 

راضی مشو كه سیل سرشكش را 

در پای جام باده فرو بارد 

از تنگنای محبس تاریكی 

از منجلاب تیره این دنیا 

بانگ پر از نیاز مرابشنو 

آه ای خدای قادر بی همتا


شراب و خون از فروغ فرخزاد

چهارشنبه 19 تیر 1392

نیست یاری تا بگویم راز خویش 


ناله پنهان كرده ام در ساز خویش 


چنگ اندوهم خدا را زخمه ای 


زخمه ای تا بركشم آواز خویش 


برلبانم قفل خاموشی زدم 


با كلیدی آشنا بازش كنید 


كودك دل رنجه ی دست جفاست 


با سر انگشت وفا نازش كنید 


پر كن این پیمانه را ای هم نفس 


پر كن این پیمانه را از خون او 


مست مستم كن چنان كز شور می 


باز گویم قصه افسون او 


رنگ چشمش را چه میپرسی ز من 


رنگ چشمش كی مرا پا بند كرد 


آتشی كز دیدگانش سر كشید 


این دل دیوانه را دربند كرد 


از لبانش كی نشان دارم به جان 


جز شرار بوسه های دلنشین 


بر تنم كی مانده است یادگار 


جز فشار بازوان آهنین 


من چه میدانم سر انگشتش چه كرد 


در میان خرمن گیسوی من 


آنقدر دانم كه این آشفتگی 


زان سبب افتاده اندر موی من 


آتشی شد بر دل و جانم گرفت 


راهزن شد راه ایمانم گرفت 


رفته بود از دست من دامان صبر 


چون ز پا افتادم آسمانم گرفت 


گم شدم در پهنه صحرای عشق 


در شبی چون چهره بختم سیاه 


ناگهان بی آنكه بتوانم گریخت 


بر سرم بارید باران گناه 


مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز 


مردی آمد قلب سنگم را ربود 


بس كه رنجم داد و لذت دادمش 


ترك او كرد چه می دانم كه بود 


مستیم از سر پرید ای همنفس 


بار دیگر پركن این پیمانه را 


خون بده خون دل آن خودپرست 


تا به پایان آرم این افسانه را


ماه در پشـــــــت غبار چشم غمگین من است

سه شنبه 18 تیر 1392

ماه در پشـــــــت غبار چشم غمگین من است
زار زارِ امشبـــــــم از بغض دیرین من است

من نه خواب کعـــبه میبینم نه خواب کربلا
خواب چشمانــت اگر خوابم برد دین من است

صد غزل بی منت لبهای من در چشم توست
بیت ویران گشتن از تو سهم گلچین من است

من کفن از سوز آتش بر تنم پیچیده ام
همنوای شعله گشتن رکن آیین من است

من به قصد دیدنت در شهر پیدا میشوم
ور نه دشت گم شدن میعاد تدفین من است

رعد شورش میجهد از ابر دل بر چشم من
سینه ی دریا پر از طوفان سنگین من است


ایستاده در باد "استاد قیصر امین پور"

دوشنبه 17 تیر 1392

ایستاده در باد


شاخه ی لاغر بیدی کوتاه


برتنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه


برسر مزرعه افتاده بلند


سایه اش سرد و سیاه


نه نگاهش را چشم ، نه کلاهش را پشم


سایه ی امن کلاهش اما


لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال


قاروقار از ته دل می خواند:


آنکه می ترسد

                     می ترساند


استاد قیصر امین پور


در کتاب چار فصل زندگی "استاد قیصر امین پور"

دوشنبه 17 تیر 1392

در کتاب چار فصل زندگی

صفحه ها پشت سرِ هم می روند

 

هر یک از این صفحه ها ، یک لحظه اند

لحظه ها با شادی و غم می روند

 

 آفتاب و ماه ، یک خط در میان

گاه پیدا، گاه پنهان می شوند

 

شادی و غم نیز هر یک لحظه ای

بر سر این سفره مهمان می شوند 

 

 گاه اوج خنده ی ما گریه است  

گاه اوج گریه ی ما خنده است  

 

گریه ، دل را آبیاری می کند    

خنده ، یعنی این که دل ها زنده است

 

زندگی، ترکیب شادی با غم است

دوست می دارم من این پیوند را

 

گر چه می گویند : شادی بهتر است 

دوست دارم گریه با لبخند را


استاد قیصر امین پور


در بگشایید ...

جمعه 14 تیر 1392

در بگشایید

شمع بیاورید

عود بسوزید

پرده به یک سو زنید از رخ مهتاب

شاید

این از غبار راه رسیده

آن سفری همنشین گم شده باشد


از وقتی که گم کردمت ...

پنجشنبه 13 تیر 1392

از وقتی که گم کردمت پرپر شدن آسون تر ِ
مهــی رو قلب ِآینه هاست
اجاق ِ شب شعله وره
از وقتی که گم کردمت کوچه صدام نمی کنه
خودم رو حس نمیکنم
خدا نگام نمیکنه
.
سرابی هم شکل ِ چشات رو خاک ِ جاده می باره
شبیه یه کولی شدم
که سرزمینی نداره
چقدر تورو گریه کنم تا غربتم خط بخوره؟!
کدوم ستاره میتونه
شب مرگیامو بشمره؟!
.
.
.
هنوز ته آرزوهام یه بغضی آزارم میده
من طرحی از یه برکه ام
که رنگ ِماه و ندیده
فوج ِ پرستوهایی که از روی ِ جنگل میگذرن
روح ِ من و به سمت ِ تو
به سمت ِ طوفان می برن
.
از وقتی که گم کردمت 
انگار خودم هم گم شدم
تو گذر از پاییز تو پر پر شدم توی خودم
.. از وقتی که گم کردمت کوچه صدام نمی کنه
خودم رو حس نمیکنم
خدا نگام نمیکنه
.
سرابی هم شکل ِ چشات رو خاک ِ جاده می باره
شبیه یه کولی شدم
که سرزمینی نداره.
چقدر تورو گریه کنم تا غربتم خط بخوره؟!
کدوم ستاره میتونه
شب مرگیامو و بشمره؟


خــــــــــــدای من !

پنجشنبه 13 تیر 1392

خــــــــــــدای من !

نه آن قدر پاکم که کمکــــم کنی و نه آن قدر بدم که رهـــایم کنی …

میــــــــان این دو گمم !

هم خــــود را و هم تــــــو را آزار میدهم …

هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنـــــــــی باشم که تو خواستی و

هــــــرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهـــــــایم کنی …

آنقدر بــی تو تنهــــــا هستم که بی تو یعنی “هیــــچ” یعنی “پـــــوچ” !

خـــــــــدایا هیــــــــچ وقت رهـــایم نکن...


من نمی دانم ... "سهراب سپهری"

دوشنبه 3 تیر 1392

من نمی دانم

که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد

واژه باید خود باران باشد

چتر ها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست


سهراب سپهری


آیینه ها دچار فراموشی اند "استاد قیصر امین پور"

یکشنبه 2 تیر 1392

آیینه ها دچار فراموشی اند

و نام تو

ورد زبان کوچه خاموشی

امشب

تکلیف پنجره

بی چشمهای باز تو روشن نیست!


استاد قیصر امین پور


من از عهد آدم تو را دوست دارم "استاد قیصر امین پور"

شنبه 1 تیر 1392

من از عهد آدم تو را دوست دارم

 

از آغاز عالم تو را دوست دارم

 

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

 

سرودیم نم نم ؛ تو را دوست دارم

 

نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی ! 

 

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

 

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

 

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

 

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

  

بگوییم با هم : تو را دوست دارم

 

جهان یک دهان شد همآواز با ما :

 

تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم .



استاد قیصر امین پور


بگذار که از درد تو بیمار بمیرم ...

جمعه 31 خرداد 1392

بگذار که از درد تو بیمار بمیرم

از آتش دل سوزم و تبدار بمیرم

بر گردنم آن زلف سیه حلقه کن ای سرو

در پای تو خواهم به سر دار بمیرم

بگذر نفسی از بر بالینم و بگذار

از تاب و تب لحظه ی دیدار بمیرم

چون سایه ات ای گل ز سرم رفت عجب نیست

از جور خس و سرزنش خار بمیرم

سهل است ز تیر نگهت مردنم اما

ترسم نزنی بر دل و دشوار بمیرم

مستم کن از آن لعل می آلوده که حیف است...

می باشد و من پیش تو هشیار بمیرم

تا چند ز بی مهریت ای مادر ایام

یک بار شوم زاده و صد بار بمیرم

اغیار پی زندگی از مرگ گریزان

من زنده که در رهگذر یار بمیرم

ای پرده نشین پرده ز رخ بفکن و برخیز

مگذار که در پرده ی پندار بمیرم

گر دیدن رخسار تو ای ماه گناه است

بگذار نگه کرده گنهکار بمیرم

تا چند صبا در پی عمرم بدوانی

بگذر ز من خسته و بگذار بمیرم


نیمشب همدم من دیده ی گریان منست ...

دوشنبه 27 خرداد 1392

نیمشب همدم من دیده ی گریان منست

ناله ی مرغ شب از حال پریشان منست

در همه عمر دمی خاطر من شاد نبود

گریه انگیز تر از مهر من آبان

منست

خنده ها بر لب من بود و کس آگاه نشد

زین همه درد خموشانه که بر جان منست

به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر

که به مویم اثر از برف زمستان منست

غافل از حق شدم و قافله ی عمر گذشت

ناله ام زمزمه ی روح پشیمان منست

گر به سرچشمه ی توحید رسم جاویدم

ورنه هر لحظه ی من

نقطه پایان منست

در بر عشق بسی دم زدم از رتبت عقل

گفت خاموش که او طفل دبستان منست


و عمر شیشه عطر است...

سه شنبه 21 خرداد 1392

و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند

پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند

مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد

که روی آینه جای نفس نمی ماند

طلای اصل و بدل آنچنان یکی شده اند

که عشق جز به هوای هوس نمی ماند

مرا چه دوست چه دشمن ز دست او برهان

که این طبیب به فریادرس نمی ماند

من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم

قطار منتظر هیچ کس نمی ماند


عدالت...

شنبه 18 خرداد 1392

گفت روزی به من خدای بزرگ

نشدی از جهان من خشنود!

این همه لطف و نعمتی كه مراست

چهره‌ات را به خنده‌ای نگشود!

این هوا، این شكوفه، این خورشید

عشق، این گوهر جهان وجود

این بشر، این ستاره، این آهو

این شب و ماه و آسمان كبود!

این همه دیدی و نیاوردی

همچو شیطان، سری به سجده فرود!

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتی نشنود!

وین زمان هم در آستانه مرگ

بی‌شكایت نمی‌كنی بدرود!

گفتم: آری درست فرمودی

كه درست است هرچه حق فرمود

خوش سرایی‌ست این جهان، لیكن

جان آزادگان در آن فرسود

جای این‌ها كه بر شمردی، كاش

در جهان ذره‌ای عدالت بود


خسته ام از این کویر...

سه شنبه 14 خرداد 1392

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر

آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر

!ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان
!ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر

!آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
!با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی
!دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها
این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر
!با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر


روحِ باران...

سه شنبه 14 خرداد 1392

روحِ باران،

دلم را آشوب می کند!

و من هنوز قانعم!

به سجده هایِ عاشقی،

به واژه هایِ سادگی،

به تار و پودِ زندگی،

و به هر چیزِ زیبایی،

که دلم را در برابرِ دلت،

قرص نگه می دارد!


روحِ باران،...

سه شنبه 14 خرداد 1392

روحِ باران،

دلم را آشوب می کند!

و من هنوز قانعم!

به سجده هایِ عاشقی،

به واژه هایِ سادگی،

به تار و پودِ زندگی،

و به هر چیزِ زیبایی،

که دلم را در برابرِ دلت،

قرص نگه می دارد!



فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو